تبليغاتX
خيس باران

خيس باران

به امید چتر فردایت خیس بارانم!

عادت


 
 
می‌ترسم… از اینکه دیگر دلم برایت تنگ نشود می‌ترسم
 
از اینکه هر روز قلبم مثل یک رهگذر بی‌خیال، از کنارت رد شود و خم به ابرویش نیاورد، می‌ترسم…
 
هر وقت اینطور شود، می‌فهمم که زیر سایه درخت “عادت”، کرخت و بی‌حس شده‌ام…
 شنیده‌ام که با همه همین‌طور می‌کند…
 
درخت نفرین شده‌ای است که بالاخره یک روز،
 هر کسی دچارش می‌شود
 جمجمه‌های زیادی را پای تنه‌اش می‌شود دید
 
 

عادت می‌کنیم…همه‌مان… عادت هم که کردیم،
 دیگر زیبایی را حس نمی‌کنیم
 
 ما کرختیم
 
 
نمی‌دانم چه رازی دارد که زمان، رنگها را می‌شورد…
 اما نه.. رنگها را نمی‌شورد…
 
ما را به “کور رنگی” دچار می‌کند
 
 
 
رنگها همیشه هستند و ما نمی‌بینیم‌شان… ما عادت می‌کنیم
 
 
 
 به همیشه بودنمان عادت می‌کنیم… به معاشقه‌هایمان عادت می‌کنیم
 
 به گرمای دستهای‌مان عادت می‌کنیم…
 هنوز دستهایمان همان ۳۷ درجه‌اند،
 
 اما عادت که کردیم، دیگر حسش نمی‌کنیم…
 من از این عادت می‌ترسم

زیبایی صورتها، حکم آجرهای دیوار ِ خانه را پیدا می‌کنند
 
 
 و آنقدر که جلوی چشمهای‌مان بوده‌اند،
 دیگر نمی‌بینیم‌شان…. محو می‌شوند…
 هرم نفسهایمان سرد می‌شود
 
 
 
 نوازش دیگر هیچ معجزه ای نمی‌کند
 
چون ما عادت کرده‌ایم
 
 
مثل نمازهای صبحمان که آنها را فقط از بر شده ایم ..
 
مثل شعر‎‌
 
 
حتی در مستی‌مان، زبان‌مان فارغ از احساس‌مان کارش را خوب بلد است
 
 
 
چون به آن هم عادت کردیم
 
 


رنگ‌ها می‌پرند، صداها می‌روند و یک سکوت بی‌رنگ،
 
کم‌کم مثل مه اول شب فرومی‌نشیند
 
و همه چیز را زیر تن ِ سرد خود قایم می‌کند
 
 
 
 
 مثل ماهی‌های گرفتار در آب یخ‌زده، که حتی باله‌هایشان را هم
 
نمی‌توانند جم بدهند
 
 
و آنقدر عادت
 ِ
 آب یخ‌زده بهشان فشار می‌آورد که عاقبت می‌میرند
 
 
 
… جوری هم می‌میرند که حتی یادشان هم نمی‌ماند
 
 
روزی در همین آب
 
 
 زیر آفتاب و مهتاب، رقصیده‌اند

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 13:31  توسط دختري از جنس باران  | 

دل من


دل من
تـنها بـود ،

دل من هرزه نـبـود ...

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

به کجا ؟!

معـلـوم است ، به در خانه تو !

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری .

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 14:43  توسط دختري از جنس باران  | 

تو هم ای خوب من گاهی دعایم کن مهربان




دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

 

بفهمی زندگی بی عشق نازیباست

 

دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

 

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

 

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

 

بخوانی نغمه ای با مهر

 

دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

 

خورشید مهری رخ بتاباند

 

دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی

 

بیاید راه چشمت را

 

سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

 

دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

 

با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

 

دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

 

تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

 

و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

 

مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

 

دعایت می کنم، روزی بفهمی

 

گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

 

دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

 

با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

 

شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

 

بخوانی خالق خود را

 

اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

 

ببوسی سجده گاه خالق خود را

 

دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

 

پیدا شوی در او

 

دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

 

با او بگویی:

 

بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

 

دعایت می کنم، روزی

 

نسیمی خوشه اندیشه ات را

 

گرد و خاک غم بروباند

 

کلام گرم محبوبی

 

تو را عاشق کند بر نور

 

دعایت می کنم،  وقتی به دریا می رسی

 

با موج های آبی دریا به رقص آیی

 

و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

 

بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

 

لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

 

به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی

 

دعایت می کنم، روزی بفهمی

 

در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

 

بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا

 

برایت آرزو دارم

 

که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

 

اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

 

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

 

بگیرد آن زبانت

 

دست و پایت گم شود

 

رخساره ات گلگون شود

 

آهسته زیر لب بگویی، آمدم

 

به هنگام سلام گرم محبوبت

 

و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

 

ندانی کیستی

 

معشوق عاشق؟

 

عاشق معشوق؟

 

آری، بگویی هیچ کس

 

دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

 

ببندی کوله بارت را

 

تو را در لحظه های روشن با او

 

دعایت می کنم ای مهربان همراه

 

تو هم ای خوب من

 

گاهی دعایم کن

 

 

شعر از:کیوان شاهبداغی

 

 


 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 16:50  توسط دختري از جنس باران  | 

اولين روز باراني را بخاطر داري؟


غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.


دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.


و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..

دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 13:35  توسط دختري از جنس باران  | 

نيايش



. . . و من حتی به چشمان تو شک کردم

چه بد بودم، چه بد کردم

اگر چه وسعت ابر نگاهت را

خودم با هر دو چشم خویش می دیدم

ولی حتی به باران تو شک کردم

چه بد بودم ، چه بد کردم

و حالا با پشیمانی

نشستم روبروی خانه ات

ای روح بارانی !

بیا و باز کن در را !

که راز تیرگی قلب تاریک مرا تنها تو می دانی

تو ای زیبای شورانگیز نورانی

بیا و باز کن در را . . .


سیامک بنایی






+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 18:7  توسط دختري از جنس باران  | 

روز مادر مبارک

مامانی  جون قشنگم خیلی دوستت دارم  و با تمام و جود  روزت رو بهت تبریک می گم .

مرسی بابت همه مهربونی ها و آرامشی که بهم هدیه می دی.

می بوسمت .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 11:37  توسط دختري از جنس باران  | 

چرا كسي به من نگفت؟








چرا کسی به من نگفت که از تو دور می شوم

تو نیستی و من ز جور روزگار

خموش و بی کس و صبور می شوم

چرا کسی به من نگفت تمام هستی ام تباه می شود

در این سکوت سهمگین

بدون خنده های گرم و دلنشین تو

تمام عمر من گذر به اشک و آه می شود

چرا کسی به من نگفت برای خصم کودکانه ای

کتاب اعتقاد من به زیر بار زور می رود

و آرزوی این دل شکسته ام

- که سال های سال در پی رسیدنش چه صادقانه آبرو فروختم -

به قعر گور می رود

چرا کسی به من نگفت دامن روح پر طراوت مرا

مصیبتی به عمق درد نیستی

لکه دار می کند

و این میانه موجی از دروغ و ترس را

به ساحل همیشه غم گرفته ی نگاه من آشکار می کند

چرا کسی به من نگفت دلم برای دیدنت دوباره تنگ می شود

تمام شیشه ی خیال بافی ام

اسیر سنگ می شود

چرا کسی به من نگفت تو می روی و باز هم دلت وفا نمی کند

نبوده ای ببینی ام

مرا سوال های این چنین رها نمی کند

تو را به خاطر خدا ! بگو چرا ؟

چرا کسی به من نگفت . . . ؟




سیما صفریان
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 21:9  توسط دختري از جنس باران  | 

یه داستان جالب از دکتر حسابی و پروفسور انیشتین


 

در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند.


 
آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد."
آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت:   " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."
بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.
آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"
خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 10:23  توسط دختري از جنس باران  | 

بهار را باور كن.




 باز کن پنجره ها را، که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد،
و بهار،
روی هر شاخه، کنار هر برگ،
شمع روشن کرده است.

همه ی چلچله ها برگشتند،
و طراوت را فریاد زدند.
کوچه یکپارچه آواز شده است،
و درخت گیلاس،
هدیه ی جشن اقاقی ها را،
گل به دامن کرده است.

باز کن پنجره ها را ای دوست!
هیچ یادت هست،
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست،
توی تاریکی شب های بلند،
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه ی گل های سپید،
نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!
و محبت را در روح نسیم،
که در این کوچه ی تنگ،
با همین دست تهی،
روز میلاد اقاقی ها
جشن می گیرد.

خاک، جان یافته است.
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را...
و بهاران را باور کن!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 16:29  توسط دختري از جنس باران  | 

تقصير آدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

http://www.iranvij.ir/upload/images/on848urpzihxnu6covd7.jpg



تقصیر آدم بود


حوا با خدا بود!


آدم دزدکی او را بغل کرد


بوسید. . . بوسید


و رفتند. . . نعوذ و بالله


و بعد هم رفتند ماه عسل


زمین!



بابک کامکار









+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 20:35  توسط دختري از جنس باران  |